داستان کوتاه - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 5:13
يك تصادف كوچك خاموش روشن! تاريك روشن! سياه سفيد ! صداي برخورد دلخراشي مغزها را خاموش و چشم ها را متوجه به خود مي كند .گوش ها در پي جستجوی صدایی که شنیده می شود و پس از آن دیگر چیزی دیده نمی شود.  دست برای گرفتن پایه ای محکم که تعادل نخستین را به وجود آورد. چشم و گوش ها ميان تاريكي  و روشنايي به جست ...
حق انتخاب - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:46
سعی کن وقتی چشماتو میبندیبهش فکر نکنی وقتی میخوابی خوابشو نبینی وقتی جایی میری خاطراتشو مرور نکنی وقتی کسی رو میبینی با اون مقایسه نکنی وقتی حرف میزنی یاد حرفای اون نیوفتی سعی کن فقط به آینده فکر کنی و یادی از گذشته نکنی اگه بهش فکر کردی تو چشات پر اشک نشه اگه یه روز دیدیش هول نکنی اگه محلت نذاشت دل...
اگه بسرهانبودن؟؟؟؟ - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:44
دیگه کی بود که دخترها مسخرشون کنه و دخترا به چی می خندیدن؟ ؟   ۲.دیگه کی بود که بره واسه خونه نون بخره؟   ۳. دیگه کی بود که هی شماره بده و منتظر بمونه؟   ۴.دیگه کی بود که دخترا تحویلشون نگیرن؟   ۵.دیگه کی واسه دافا کادو بخره؟   ۶. دیگه کی بود که اگه یه روز از خونه نزنه بیرون مامان و بابا هی بهش بگن ...
دلایل ردکردن دخترهاتوسط بسرها - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:42
تو برای من مثل خواهر می مونی! یعنی: خیلی زشتی!!! فاصله سنیمون کمی زیاده! یعنی خیلی زشتی!!! من به تو علاقه به اونصورت ندارم! یعنی خیلی زشتی!!! من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم! یعنی: خیلی زشتی!!! من دوست دختر دارم! یعنی: خیلی زشتی!!! تقصیر تو نیست ، تقصیر منه! یعنی: خیلی زشتی!!! من الان توجهم به ...
خیلی جالبه - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:33
تصویر متحرک : ببینید این دختران با نوع خاص پوشش لباس شان چگونه باعث خطای دید ما می شوند! . . . . . . .
مردیعنی؟؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:30
مرد يعني: مرد یعنی کار و کار و کار و کار یکسره در شیفت های بیشمار مثل یک چیزی میان منگنه روز و شب از هر طرف تحت فشار مرد موجی است هی در حال دو جان بر آرد تا برآرد انتظار او خودش همواره در تولید پول لیک فرزند و عیالش پول خوار با چه عشقی دائما در چرخشند گرد شهد جیب او زنبور وار چون که آخر شب به منزل م...
مادر - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:28
زمین خوردن چه زیباست اگر برای بوسیدن پای مادر باشد ....
یک ذره قدرشناسی - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:20
زمستان سردی بود... عقابی با جوجه هایش غذایی برای خوردن نداشت... عقاب تکه تکه گوشت بدن خود را کند وبه جوجه ها داد.... زمستان تمام شد و عقاب مرد.... اما جوجه ها زنده ماندند و گفتند: خوب شد که مرد خسته شدیم از این غذای تکراری......
چقدر - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:19
چقدر عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی آره...   چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه...   چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچوقت برات هدیه نمی خره...   چقدر عجیبه که تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت بر نمی گرده...   چقدر عجیبه که تا وقتی بچه نباشی کسی برات قصه نمی گه...   چقدر عجیبه ک...
دختر - تاریخ: 1392/8/17 ساعت: 3:14
دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه .. خوشحال شدم شنیدم..   پسر: ممنون...انشالله قسمت شما..   دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟   پسر: چی می خوای؟   دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟   پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟   د...